مقدمه: قصد داشتم تغيير مكان بدهم و جاي ديگهاي وبلاگنويسي رو ادامه بدم، تصميمم رو هم اعلام كردم. خب فرصتي بود كه ببينم چه تعدادي براشون مهمه من بنويسم. تا به حال سه دوست سارا، محسن و چوكل علاقهشون رو نشون دادن. راستش فكر كنم حداقل ده نفر خواننده علاقهمند براي هر وبلاگي جزء ضرورياته. افزون بر اين تا پيش از اين از اين دوستان كامنت و نظري نداشتم. البته نه كه فكر كنيد دارم از غصه هلاك ميشما! والا به دلايلي انتظارش رو حالا يه كم كمتر يا بيشتر داشتم. حالا نميدونم به خاطر خودپسنديه يا چيز ديگه، اما واقعيتش اينه كه فكر نميكنم اشكال تعداد خواننده كم از من باشه. اون روز اولي هم اسم وبلاگ رو گذاشتم "دشمن مردم" همچين چيزي تو ذهنم بود. بازم جهت ابراز خودپسندي بگم كه خدا رو شكر در چند سال اخير تاييدهاي خيلي خوب و كيفياي گرفتم كه خيالم رو راحت كرده كه پرت نمينويسم!
برگرديم به حرف اصلي، والا من كمي خجالت ميكشم كه به اين سه دوستي كه ابراز علاقه كردن نوشتههام رو بخونن بگم كه ديگه نخواهم نوشت ولي با اين اوضاع ظاهرا چارهاي نيست. من همينطوريش هم خيلي انگيزه بالايي براي وبلاگنويسي نداشتم، تنها اميدم اين بود كه چند نفري پيدا بشن كه بشه باهاشون بحثهاي خوبي كرد. از اينم كه خبري نيست، چرا بنويسم باز؟ پس اين اعلاميه تحريمم رو بزارين به حساب خداحافظي من!
پ.ن. آقا من ميخوام بازم سر ادامه دادن يا ندادن وبلاگنويسي فكر كنم، ميشه؟:)
پس بريم سر وقت همون انتخابات خودمون؛ بحثش كه خيلي مفصله، ولي من سعي ميكنم خلاصه دلايلم رو براي تحريم بگم.
قبل از اينكه به انتخابات فردا نگاه كنيم، بهتره يه مروري داشته باشيم به تحولات بعد از دو خرداد. خب اون زمان دو جناح چپ و راست نظام در صحنه بودن. نماينده جناح راست ناطقنوري بود كه الان جزء ادمهاي ميانهرو محسوب ميشه. هنوز اثري از احمدينژاد و آبادگران و سردارهاي سپاه نبود. اول ببينيم چي شد كه نقطه ثقل جناح راست از ميانهروها به تندروهايي چون احمدينژاد چرخيد؟
احمدينژاد در مناظرهاش با كروبي به نكته خيلي مهم و جالبي اشاره كرد، يعني اونجا كه كروبي به اين اشاره كرد كه محصولي وزير چند صد ميليارد تومني داري، احمدينژاد جواب داد زمان رفسنجاني و خاتمي بود كه طرف ميليارد تومني شد. اين به كنار اين روزها بحث قاچاق نفت توسط احمدينژاد و ايادي زمان استانداري اردبيل و همينطور دزديهاي زمان شهرداريش مطرحه. كنار اينا بزارين اسكلههاي غيرمجاز دست سپاه و هزار تا چيز ديگه. نتيجهاش اينه: دقيقا زمان رفسنجاني و خاتمي بود كه تندروهاي راست روز به روز گردنكلفتر شدن و به اينجا رسيدن كه حتي به ميانهروهاي راست هم رحم نكنن. اما چرا و چطور اينطوري شد؟ خب بازم برگرديم به اون روزا و دهه هفتاد، ميبينيم كه اتفاقات و شورشها و غائلههاي زيادي در طي سالها رخ داد كه سپاه سركوبش كرد. حتي سر 18 تير، خاتمي و ديگران در شوراي امنيت ملي در نهايت دست به دامن سپاه و قرار ثارالله شدن تا سركوب بشه. اينم چيز عجيبي نيست. هر چي گذشت فاصله مردم يعني اكثريتشون و نظام بيشتر و بيشتر شد و نياز نظام به سپاه براي سركوب مردمي كه ديگه براي آب و نون هم مشكل داشتند بيشتر. يعني روند ميليتاريزه شدن حكومت در طي اين سالها هميشه مثبت بود. فكر كنم شكوريراد مشاركتي بود كه بعد از پيروزي احمدينژاد گفته بود كه بايد اين اتفاق ميافتاد و نظام ديني رو كه به امثال اينها داشت ميداد. خب شكوريراد نگفته بود ولي ديني كه نظام به اينا داشت، همين بود كه سر هر مسئله كوچيك و درشتي اين سپاه بود كه نهايتا نظام رو از دست مردم عاصي و خشمگين نجات ميداد. براي همينم بود كه در تمام اين سالهاي رياستجمهوري رفسنجاني و خاتمي هيچكس درون نظام جرات نداشت كه كوچكترين افشاگري جدياي درباره امثال احمدينژاد كنه (تهديدهاي خرم وزير راه خاتمي در افشا كردن سپاهيا يادتونه كه در روز استيضاح بدل به سكوت مطلق شد؟). به اينا بايد اين واقعيت رو هم اضافه كنيم كه اگه دزدي و كثافتكاريه بود همه نظام درش شريك بودن و اين بيشتر دست اصلاحطلبا رو در مقابله با راستيها ميبست.
اما اين از تحولات در بالا، در پايين چه خبر بود؟ خب من اينجا كاري به يه اقليتي از جامعهمون يعني اقشار متوسط رو به بالا ندارم كه وضعشون حداقل از بعد اقتصادي در طي دوره رفسنجاني و خاتمي افتان و خيزان بهتر شد. اكثريت روز به روز بيپناه و بي پناهتر شدن. از يه طرف با تغييرات قانوني و اقتصادي اون حداقل حمايتهاي قانون كار هم ازشون سلب ميشد و از طرفي در موارد اندكي كه عدهاي از اقشار پايين و كارگران دنبال اين رفتند كه با تاسيس نهادهاي مستقل خودشون از خودشون حمايت كنند، با سركوب آرام و گاها ناآرام دولت اصلاحات مواجه شدند. خب فكر كنم اينم روشن باشه كه شكاف طبقاتي روز به روز بيشتر شد و مردم -از مردم همين جنوب شهر تهران و حاشيهها تا روستاهاي دورافتاده- روز به روز مستاصلتر و بيپناهتر و فقيرتر.
در چنين شرايطي بود كه پديده احمدينژاد ظهور كرد. از طرفي عدهاي از تندروترين و عقبافتادهترين عناصر رژيم تونستند سكان هدايت جناح راست رو به دست بگيرند و از طرفي اكثريت مردمي كه از اصلاحات نااميد شده بودن، فقيرتر و بيپناهتر. همهچي براي عوامفريبي آماده بود:احمدينژاد با حمله به كل دولتهاي قبلي و از همه شاخصتر هاشمي به اضافه يه مقدار بندهنوازي و صدقهپروري تونست حمايت تعداد زيادي آدم از همه جا رونده و مونده رو به دست بياره، آدمايي كه ديگه به اصلاحطلبا و اقشار مرفه و متوسط رو به بالا اعتماد نميكنند و براشون چهره سادهزيست احمدينژادي كه شاهدزد و مافيايي كه در طي اين سالها اونها رو به خاك سياه نشونده افشا ميكنه
چهار سال از احمدينژاد گذشت، الان اوضاع چطوره؟ ميبينيم كه هنوزم احمدينژاد در اقشار پايين نفوذ داره. خب براي مردم مستاصل، سياست خارجي و هاله نور و آزاديهاي مدني چندان مهم نيست؛ نه كه سركوب و خفقان و اصلا نظام رو دوست داشته باشن، بلكه مسئله اينا كه تمام اين مسائل براشون در درجه چندم اهميته. از نظر كارنامه اقتصادي و تورم و .. هم واقعيتش اينه كه براي اكثريت مردم احمدينژاد و خاتمي و رفسنجاني تفاوت محسوسي ندارن اگه مسئله افزايش تورم و بيكاري و ... است كه خب در تمام اين سالها همچين مسائلي بوده و در واقع عاديه براشون. حمله احمدينژاد به هاشمي و فهميدن اين واقعيت كه پشت موسوي هاشميه، خيلي از مردم مردد رو كه ميخواستن طرف موسوي برن،دوباره جذب احمدينژاد كرد...
اينجا يه مقدار مطلب رو كوتاه ميكنم و سعي ميكنم خلاصه هم كه شده بگم چرا راي نميدم:
ظاهرا موسوي رييسجمهور خواهد شد. حالا چه اينطور بشه و چه نه، بياييم فرض رو بگيريم كه بشه. چه خواهد شد؟ آيا روند فقيرتر شدن و بيپناه شدن مردم قطع ميشه؟ به نظرم تجربه اين سي ساله و به خصوص دوره خاتمي و مهمتر از همه اينا شناختي كه ما از توانايي مديريتي و علمي كل نظام داره به ما ميگه خير، مردم فقيرتر و بيپناهتر ميشن. از اون طرف آيا احمدينژاد و اطرافيان و سپاه و بسيج به كلي از صحنه حذف خواهند شد يا ضربه خيلي مهمي خواهند خورد؟ بازم تجربه دو خرداد به ما ميگه خير! اتفاقن هر چي جلوتر بريم و اعتراض گروههاي مختلف مردم بيشتر، نياز نظام به سپاه و گردانهاي ضدشورش بيشتر خواهد شد. حالا بيايم انتخابات بعدي رو پيشبيني كنيم؟ فكر ميكنين از راي احمدينژاد يا حتي يكي بدتر از اون كم خواهد شد؟ به نظرم خير! اتفاقن اين نبودن چهار ساله كلي كمك خواهد كرد كه احمدينژاد و امثالهم بيشتر بتونن مظلومنمايي و عوامفريبي كنن. با اين اوصاف هيچ معلوم نيست كه روي كار آمدن موسوي باعث بدبختي بيشتري برايمان نشود. ميشود حتي به طور معقولي فرض كرد كه اوضاع آشفتهتر از اين شود و اعتراضات مختلفي مثل شورشها يا مبارزه نظامي امثال ريگي بيشتر شود. خب همهچيز براي زمينه منجي عوامفريبي كه با كودتا يا شبهكودتا نظام را از چنگال مافيا نجات ميدهد اماده ميشود. تصورش را بكنيد كه اين دفعه احمدينژاد در مناظره به هاشمي حمله نكند، بلكه وي را دستگير و اعدام كند، خودتان حدس بزنيد كه چه محبوبيت وحشتناكي پيدا خواهد كرد! و باز هم خودتان حدس بزنيد كه در آن اوضاع چه بر سر جامعه مدني بيچاره ما خواهد آمد! اون زمان ممكنه حتي ديگه انتخاباتي هم در كار نباشه و مايي كه دلمون رو به اين انتخابات و انتخاب بد و دفع بدتر بستيم از غصه دق كنيم!
ممكن است بگوييد اين تنها يك سناريوست. من هم قبول دارم، اما منظورم اين بود: راي دادن و تقويت يك جناح معنيش اصلن اين نيست كه جناح ديگر نابود ميشود يا حتي ضربه جدي ميخورد. تجربه دو خرداد به ما بايد خوب نشون داده باشه كه اينطوري نيست. اما راي دادن نتيجه ديگري دارد: نشان ميدهد و ثابت ميكند كه هنوز به اين نظام وابسته هستيم و راه مستقلي نداريم. اما واقع امر اين است كه راه مستقل وجود دارد، يعني روپاي خود ايستادن و نهادهاي مستقل خود رو تشكيل دادن. همين تجربه چهار سال احمدي نژاد -شروع به كار كمپين زنان و سنديكاي نيشكر هفتتپه و اعتراضات پرشور سنديكاي واحد و كانون صنفي معلمان- نشان داد كه در سختترين شرايط هم ميتوان مستقل بود. به نظرم اگر واقعا سرنوشت درازمدت كشورمان مهم است، حتي اگر به وضعيت اكثريت بيپناه و مستاصل جامعهمان هم فكر نميكنيم، بايد سختيهاي كوتاهمدت مستقل شدن را بپذيريم و مقابل اين توهم اصلاح آرام آرام امور كشور با راي دادن بايستيم.
خب! ميدانم كه در باب تحريم خيلي مسائل هنوز روشن نشده و بايد بحثهاي خيلي بيشتري كرد تا موضعم كاملا باز شود. اما فعلا در همين حد بسنده ميكنم. در يك خط نظرم اين است:
اگر برايتان سرنوشت اكثريت مردم و به تبع آن سرنوشت آينده كشورمان مهم است و اگر اين توان را داريد كه در تشكيل و رشد نهادهاي مستقل شركت كنيد يا حداقل به آن كمك كنيد، يعني اگر توان مستقل شدن را داريد، در انتخابات شركت نكنيد!